....سبب آن روايت‏هائى نوشته‏اند.باز نوشتن

 آن گفته‏ها موجب درازى گفتار خواهد شد.آنچه ازمجموع اين روايت‏ها

 دانسته مى‏شود،بزرگى قدر و خصيت‏برجسته دختر پيغمبر در ديده پدر و

شوهر و مقام ارجمند او در اسلام و ميان مسلمانان است.اين حقيقتى

 است كه پيروان همه مذاهب اسلامى بدان اعتراف دارند.براى همين

 است كه در عموم كتاب‏هاى شيعه و گاه در كتابهاى معتبر اهل سنت

 و جماعت كتابى جداگانه در فضيلت دختر پيغمبر ديده مى‏شود و يا فصلى

را براى روايت‏هائى كه درباره اوست گشوده‏اند.

نام او فاطمه است.فاطمه وصفى است از مصدر فطم.و فطم در لغت عرب

 بمعنى بريدن،قطع كردن و جدا شدن آمده است.اين صيغه كه بر وزن فاعل

 معنى مفعولى مى‏دهد،به معنى بريده و جدا شده است.فاطمه از چه چيز

 جدا شده است؟در كتاب‏هاى شيعه و سنى روايتى مى‏بينيم كه پيغمبر

 فرمود او را فاطمه ناميدند،چون خود و شيعيان او از آتش دوزخ

 بريده‏اندمجلسى از عيون اخبار الرضا و او باسناد خويش از على بن

 موسى الرضا

و محمد بن على (ع) و آنان از مامون و او از هارون و او از مهدى و او به

سند خويش از ابن عباس روايت كنند كه:وى از معاويه پرسيد مى‏دانى

چرا فاطمه را فاطمه ناميدند؟گفت نه!ابن عباس گفت چون او و شيعيان او

 به دوزخ نمى‏روند  فتال نيشابورى ضمن حديثى از امام صادق آورده

 است كه چون از بدى‏ها بريده شد او را فاطمه ناميده‏اند بدين مضمون

 روايت‏هاى ديگر هم آمده است آنچنانكه براى صيغه وصفى نيز معناهاى ديگر جز آنچه نوشتيم ضبط كرده‏اند.

پيش از ظهور اسلام دو سه تن از زنان بدين نام موسوم بوده‏اند كه در

اسلام به فواطم مشهوراند،مانند فاطمه دختر اسد بن هاشم و فاطمه

دختر عتبة بن ربيعه  و نيز فاطمه دختر عمرو بن عائذ.

بارى پرورش زهرا در كنار پدرش رسول خدا و در خانه نبوت بود،آنجا كه

 فرود آمد نگاه فرشتگان،و مركز نزول وحى و آيه‏هاى قرآن است.آنجا كه

نخستين گروه از مسلمانان به يكتائى خدا ايمان آوردند،و بر ايمان خويش

 استوار ماندند.آنانكه پروردگار دلهايشان را آزمود، و در قرآن كريم مدح

 فرمود.تربيت دينى را هم از آموزگارى چون محمد (ص) فرا گرفت، پيغمبرى

كه معلم انسانهاى جهان است.و تا جهان باقى است مشعل دين و دانش

بنام او فروزان.

كودك خردسال اين نو مسلمانان را مى‏ديد كه هر روز با شور و هيجان

براى فرا گرفتن آيت‏هاى قرآن و آموختن روش پرستش پروردگار نزد پدرش

مى‏آيند.در اين خانه بود كه تكبير گفتن،روى به خدا ايستادن،و هر شبانروز

 در اوقاتى خاص پروردگار يكتا را به بزرگى ياد نمودن آغاز شد.آن سالها در

 سراسر عربستان و همه جهان اين تنها خانه‏اى بود كه چنين بانگى از آن

 بر مى‏خواست.«الله اكبر»و زهرا تنها دختر خردسال مكه بود كه چنين

 جنب و جوشى را در كنار خود مى‏ديد.اين بانگ آسمانى اين مراسم

بى‏مانند،در روح اين طفل خردسال چه اثرى نهاد،سالها بعد آشكار گرديد.

او در خانه تنها بود و دوران خردسالى را به تنهائى مى‏گذراند.دو خواهر او

رقيه و ام كلثوم ساليانى چند از او بزرگتر بودند.او در اين خانه همبازى

نداشت.شايد اين تنهائى هم يكى از انگيزه‏هائى بوده است كه بايد از

دوران كودكى همه توجه وى به رياضت‏هاى جسمانى و آموزشهاى

 روحانى معطوف گردد.الله اكبر،اشهد ان محمدا رسول الله.اندك اندك

آيه‏هاى ديگر مى‏رسد و درسهاى وسيع‏تر داده مى‏شود.درسهائى از

اخلاق قرآنى و سفارش‏هائى براى تحصيل خوى انسانى.مردم همه برابر

 خدا و حكم الهى يكسانيد!كسى بر ديگرى برترى ندارد! برده و ارباب در

پيشگاه حق تعالى مساوى هستند.شما موظفيد با بردگان،با اسيران،با

 مستمندان،مهربانى كنيد و با آنان خوشرفتار باشيد.به دختران چون پسران

حرمت نهيد و با آنان درشتى نكنيد!و در كنار رسيدن اين تعليمات و آموختن

 آن بمسلمانان،و شورى كه آنان در فرا گرفتن اين درسها نشان

 مى‏دادند،دشمنى همشهريان و خويشاوندان را با پدرش مى‏ديد.آنان

چنين سخنانى را خوش نداشتند.نمى‏خواستند مردم با اين گفته‏ها كه

تا آنروز سابقه نداشت آشنا شوند.گسترش اين تعليمات موجب درهم

ريختن زندگانى آنان مى‏شد.اما براى اينكه بيم خود را پنهان سازند و به

 گمان خويش گفته‏هاى او را از تاثير بيندازند،بدو تهمت مى‏زدند:جادوگر

 است،ديوانه است،يتيم ابو طالب كجا و پيغمبرى كجا؟چرا اين وحى به

مرد بزرگ و دولتمندى از مكه و يثرب فرود نيامده.  تا دير نشده بايد اين

 كار را چاره كرد. اما اگر او را بكشيم با ابو طالب و بنى هاشم درگيرى

 خواهيم داشت.بهتر است پيروان او را از گردش پراكنده سازيم.و اگر بزبان

 خوش پند نگرفتند و او را رها نكردند،بزور متوسل شويم.

سلاح مردم بى منطق چيست؟دشنام،آزار،و اگر ممكن شود كشتار.در

شهر كوچك خبرها بسرعت پخش مى‏شود و خانه پدرش مركز انعكاس

جريانهاى آنروز مكه بود.امروز بلال را شكنجه كردند!امروز به عمار آسيب

 رسيد!امروز مادر عمار را كشتند!عموى پدرش ابو لهب چنين گفت و

ابو جهل چنان،و گزارشهاى ناخوشايندى از اين قبيل.تا روزيكه شنيد

پدرش پيروان خود را فرموده است مكه را ترك گويند و به حبشه بروند،

 

چون نمى‏توانسته است‏بيش از اين شاهد آزار نو مسلمانان باشد.چرا اين

مردمان بايد از خانه و زندگى خود دست‏بردارند و خطر سفر را بر خود

 هموار سازند؟به جائى بروند كه نمى‏دانند كجاست،و از كسى پناه بخواهند

 كه نمى‏دانند كيست؟و روش او چيست.پدرش بآنان گفته است نجاشى با

 پناهندگان خود خوشرفتارى مى‏كند،اما مگر اينان چه گناهى كرده‏اند كه

بايد نزد او بروند؟چرا بايد رنج غربت را تحمل كنند؟راستى اين سنگ پاره‏ها

و قطعه چوب‏ها كه بنام خدا درون خانه كعبه نهاده‏اند،اين اندازه حرمت

دارد؟آيا بزرگان قريش نمى‏دانند كه اين دست پرداخت كارگران نه سودى

 دارد نه زيانى؟نه!آنان از چيز ديگرى مى‏ترسند.از زيانهائى كه با پخش

اين دعوت محمد (ص) دامنگير آنان مى‏شود:

آرى پيكار در گرفته است.دسته‏اى مى‏خواهند از طاعت مخلوق باطاعت‏

خالق بگريزند،طوق بندگى را بشكنند و آزاد شوند.و براى همين است كه

 همه اين بلاها را بجان مى‏خرند و از پرستش خدا باطاعت‏شيطان باز

نمى‏گردند،و دسته‏اى كه مى‏خواهند،اينان همچنان ابزار افزايش مكنت

آنان باشند.هر يك از اين حادثه‏ها به نوعى در قلب بظاهر كوچك و بمعنى

 بزرگ او اثرى مى‏نهاد و هر پيش آمد بدو درسى مى‏داد.درس پايدارى،

آنان كه به حكومت الله گردن نهند،و بر سر گفته خود بايستند،فرشتگان

بر آنان فرود مى‏آيند. امنيت و آسايش روحى اينجهان و بهشت جاودان

 آن جهان در انتظار كسى است كه برابر پيش آمدها استقامت ورزد و از

كيد شيطان نهراسد.اين‏ها درس‏هائى بود كه به مسلمانان داده مى‏شد،و

او كه مستقيم با گيرنده دستورات مربوط بود جداگانه مى‏آموخت.او بايد اين

 آزمايش‏ها را يكى پس از ديگرى ببيند تا چون فولادى كه پى در پى آبش

 مى‏دهند مقاومتش افزوده گردد.اما آزمايش‏ها پايان يافتنى نيست،هر روز

آزمايشى و هر شب رياضتى.